شهادت امام زین العابدین (ع) تسلیت باد
تاملی بر یادداشت زیباکلام به مناسبت اربعین؛ کذب های صادقانه پي دي اف چاپ پست الكترونيكي
روزنامه قانون در ایام منتهی به اربعین یادداشتی به قلم صادق زیبا کلام (اینجا) منتشر کرد که طی آن نویسنده با اشاره به گسترش سنت پیاده روی اربعین در چند سال گذشته وتحت لوای انتقاد از تبلیغات صدا و سیما مبنی بر دامن زدن به این موضوع، تعریضی انضمامی وتلویحی را به نظام سیاسی ایران مبنی بر ایرانیزه کردن عاشورا و اربعین وارد نمود. تعریضی که پاسخگویی به آن ازحیث تاریخی نیازمند بررسی جداگانه ایست که هدف نگارنده نیست؛ بلکه در درجه اول سوال از بنیادهای نظری یادداشت مزبور و سپس پل زدن به مفروضات نویسنده برای زدون غبار نفاق از ظاهر کلمات دغدغه صاحب این سطور است.

نویسنده به سنت مالوف با طرح سلسله سوالاتی خود ساخته که بهره ای از واقعیت ندارد و سپس کوبیدن آنها مطلب خود را صورت بندی کرده است. به نظر می رسد هویت ایرانی در نظر نویسنده صرفا تاریخی قبل از ورود اسلام به ایران را شامل می شود که با رسمی شدن مذهب تشیع در دوران صفویان و شور وحال یافتن محرم و عاشورا این هویت ایرانی دستخوش طوفان بلا گردیده است. صرفنظر از اینکه تقلیل و تحریف شور و شعف زائرین اربعین به هدف ایرانیزه کردن محرم و عاشورا، در دل خود متضمن توهین به آنان است، تاکنون نیز هیچ مسولی حتی در مقام تصور ایرانیزه کردن محرم و عاشورا برنیامده است. اصولاً ضعف و سستی این ادعا تا حدی است که با چند ارجاع بیرونی به راهپیمایی عظیم اربعین که از همه اقوام، ملیت ها و سایر مذاهب اسلامی و حتی فراتر از آن ادیان غیر اسلامی در آن حضور می یابند و دست بر قضا صرفاً جمعیتی قریب به دو و نیم میلیون نفر از ۳۰ میلیون زائر آن را زائرین ایرانی تشکیل می دهند، آشکار می گردد.

بهره گیری از سوابق فکری و رسانه ای نویسنده که به اقرار خود وی یک لیبرال است، موید نوعی سرخوردگی و احساس درماندگی است که مختص زیباکلام به عنوان یک شخص نیست؛ بلکه این احساس، نماینده و جزیی از تفکری شایع بین شبه روشنفکران وطنی است که در ۲۰۰ سال گذشته ودر پی برخورد با ترقی و پیشرفت جوامع غربی به جای اینکه با تعمق در علل پیشرفت جوامع موصوف و تفکر در علل عقب ماندگی مادی جامعه خود همراه باشد، به طرح پرسش هایی موهوم و بی تناسب با جامعه خویش پرداخته و در مقام یافتن پاسخ این سوالات همواره پاسخ هایی موهوم تر نیز به آن ها داده که برخواسته از ضعف این جریان در تحلیل و فهم صحیح جامعه خویش است. پاسخ هایی که بدون توجه به ماثر و ماثورات فکری و فرهنگی ما و با نگاهی تحقیرآمیز به سوابق و سنت های گذشته این مرزوبوم، خود را در هیئت نسخه های تکراری و تقلیدی و دست چندم از ایدئولوژی نویسندگان غربی عرضه نموده؛ بدون اینکه به لوازم و مقدمات آن تفطن و آگاهی داشته باشد.

جمله معروف تقی زاده دال بر لزوم غربی شدن از نوک پا تا فرق سروتقلید محض از غرب،کلامی است که هرچند در ظاهر، غبار زمان بر آن نشسته، اما درواقع بیانی است کاملاً به روز از خواست و آمال قبلیه روشنفکران امروز که نسبت به اسلاف خویش هیچ کالا و حرف جدیدی به ارمغان نیاورده اند. تاکید نویسنده بر تعریف هویت ایرانی و ایرانیت منهای تشیع و عاشورا، یادآور ترویج اندیشه های ناسیونالیستی باستان گرای شوانیستی است که سنگ بنای آن در ایام مقرون به مشروطه توسط اسلاف این شبه روشنفکران از جمله میرزا فتحعلی آخوند زاده و میرزا آقاخان کرمانی و سایر روشنفکران پایه گذاری و بعدها در دروه پهلوی اول با هدف به وجود آوردن آلترناتیو وجایگزینی درمقابل هویت دینی به طور عام و شیعی به طورخاص پیگیری و توسط کثیری از روشنفکرانی به جامعه پمپاز می شد تا با کمرنگ کردن اندیشه های دینی و تاکید بر عظمت تاریخ ایران باستان و برجسته کردن و انتساب تمام محاسن و فضائل انسانی به صورت یکجا به اردشیر،کوروش و داریوش و هخامنش و شاهان ساسانی بتوان راه ورود تحفه تجدد را به این دیار هموار نمود. غافل از اینکه این پاسخ نیز پاسخی قلابی و انحرافی به علل به زعم ایشان عقب ماندگی مادی جامعه ایران است. هرچند که توسعه و ترقی مدنظر جماعت شبه روشنفکر چیزی جز جریان جبری و خطی به سوی توسعه و ترقی نیست که این ترقی صرفاً حول محوری مادیات رفاه طلبانه دنیوی و برحسب اندیشه های سرمایه سالارانه و کاپیتالیستی ، فزونی قدرت و استیلا جویی و سیطره بر دیگران با تاکید بر دین حداقلی و فردی و گسسته از قیود و اوامر و نواهی دینی تعریف و با سلب اختیار از بشر جدید، مدرنیته را به عنوان غایت تاریخ و سرنوشت قطعی ومحتوم تاریخ وملتها در برابر فکر مخاطبش می نشاند تاتداعی گر شعارهای مارکسیستی باشدکه در۳۰ الی ۴۰ سال پیش در این مملکت توسط همین مارکسیست های دیروز و لیبرالهای امروز ، به صورت مدام و مستمر در رسانه ها و نشریات ایشان تکرار می شد.

مشخص نیست از منظر نویسنده چه عناصری به عنوان شاخصه های ایرانیت شناخته می شود و سابقه این عناصر و ارکان به چه زمانی باز می گردد؟ نسبت این عناصر با جامعه ایران بعد ازاسلام خصوصا مذهب تشیع چپیست ؟ آیا تشیع و عامل مذهب چیزی برون از هویت ایرانی ما تعریف می شود؟ مصداق بیرونی این ((ایرانیت و هویت ایرانی بریده از مذهب تشیع )) در این ۱۴ قرن در کدام جغرافیا تعین و ظهور بیرونی داشته و واجد چه ویژگی هایی بوده است؟ دریک سوال اساسی تر، اصولاً اگر تعریف هویت ایرانی با عنصر تشیع و مذهب که قدمتی به قامت تاریخ اسلام دارد اینقدر با ابهام های جدی و زیادی روبروست. ایشان به کدامین مجوز درصدد پیوند زدن ایرانیت خود ساخته و برساخته ذهن خویش با فرهنگ تجددکه ظهوری به مراتب کمتر از ظهور تشیع در تاریخ این مرزو بوم دارد بر می آیند و در تمامی مناظرات ، نوشتار و گفتارهای خویش به صراحت خود را متفتخر به ایدئولوژی لیبرالیسم دانسته و مجیز چکمه های رضاخانی را میگویند. بگذریم از اینکه کنار هم نشاندن ایدئولوژی لیبرالیسم که حداقل در صورت و ظاهر، داعیه آزادی دارد با حمایت از استبداد و چکمه رضاخانی از از طنزهای تلخی است که جمع کردن آن با یکدیگر هنری است بس شایسته تقدیر. اگر در ایجاد ویافتن هویت ایرانی برای محرم و عاشورا از حیث تاریخی به تعبیر نویسنده باابهامات وترددید های زیاد روبرو هستیم به طریق اولی برای فرهنگ مدرنیته که جناب زیباکلام و همقطارانشان صبح و شام در صدد پیوند زدن آن به فرهنگ این مردم هستند قدمتی بیش از ۱۰۰ الی ۲۰۰ سال را نمی توان متصور شد. اما چگونه است که همین ایرانیت خود ساخته جناب زیبا کلام در رویارویی با اندیشه تجدد به نفع آن تفسیر و تحویل می شود و هیچ نمود عینی و بیرونی نمی یابد و ایشان نه تنها در رثای تحلیل رفتن این ((هویت ایرانی)) به نفع(( اندیشه تجدد)) ، زحمت قلم به دست گرفتن را به خود نمی دهد، بلکه از هیچ تلاشی برای ترویج ارزش ها و اصول جهان مدرن و تسری آن به جامعه ایران واستحاله هویت ایرانی به نفع هویتی غربی فروگذار نیستند و در این میان برخلاف شعارهای تسامح و تساهل لیبرالی خویش، هراندیشه ای را که جامعه ایران را به تفکر در نسبت یابی وضع امروز جامعه ایران با تمدن غرب و لختی اندیشیدن فارغ از اپیستمه های رایج غربی دعوت می کند به بدترین وجه ممکن از دار انگ و تهمت حلق آویز می کنند تا کسی جرات اندیشیدن خارج از اتمسفر فکری و فرهنگی دگم های غربی را به خود راه ندهد.

از فحوای کلام نویسنده محترم نیک عیان است که در پس این دست از افکار و تحلیل ها بیش از اینکه دغدغه آسیب شناسی و ترس و دلسوزی از تعمیق اختلاف بین شیعه و سنی نهفته باشد، عجز از درک ماهیت پدیده ای مثل عاشورا و کارکردهای اجتماعی آن و نسبتی که با جامعه و نظام سیاسی ایران دارد، قابل ارزیابی است. عجزی که در تمام تحلیل های جامعه روشنفکری ایران به وفور موج می زند و درقاموس هیچ یک از ایسم های جزمی حاملان فرهنگ واندیشه تجدد و شبه مدرنیته وارداتی و بوسه زنندگان چکمه رضاخانی نمی گنجد.

در این میان طرح این سوال که نسبت انقلاب ایران با تشیع و عاشورا به عنوان بارزترین مولفه آن و حلقه اتصال نسبت مذکوربا برداشت های مطروحه در یادداشت ،حق هرمخاطب منصفی است.
پاسخ به این پرسش مستلزم مقدمه ای است که گریزی از بیان آن نیست. توضیح اینکه همزمان با وقوع رنسانس و تکوین و تثبیت جهان نگری مدرنیته در قرون ۱۵ الی۱۸ میلادی تفکری بر جهان غرب حاکم شد که بر مبنای آن بشر مدرن می تواند با عقل منقطع از وحی ونفی هرگونه امر قدسی، دنیای خویش را سامان بخشد. این بینش جدید اومانیستی خود را در هیات ایدئولوژی های قرن ۱۹ و ظهور و بروز انواع مکاتب و ایسم های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی به منصه ظهور رساند و با اعتقاد به قطعی و لایتخلف بودن آنان، اقوام غیر غربی تمام جهان را نیز به آن فرا می خواند تا اینکه با بروز ۲ جنگ جهانی که درحقیقت جنگ بین دول استعماری غرب بود بنیان آن جهان بینی، متزلزل و سراب آن وعده هارخ عیان نمود. اما متاسفانه برخلاف اظهار و اقرار خیل عظیمی از اندیشمندان غربی مبنی برشروع انحطاط تمدن غرب مدرن، روشنفکران این سوی جهان ازجمله ایران بر قطعی بودن اصول تجدد تاکید وضمن تضعیف باورهای دینی و سنتی مردم ایران پیشنهاد انقطاع کامل از این مواریث دینی و ملی را، یگانه راه ترقی و توسعه، عنوان و درطول قریب به دو قرن بر این طبل توخالی کوبیده و بر آن اصرار و ابرام ورزیده و می ورزند.
با درنظر داشتن مقدمه فوق و از باب تاکید مضاعف سوال تکرار می شود ((حلقه اتصال زمینه های فکری یادداشت نویسنده برای تقلیل اربعین وکم رنگ کردن آن به بهانه ایرانیزه شدن آن از سوی نظام سیاسی و از طرفی نسبت این زمینه های فکری با انقلاب ایران و واقعه عظیم عاشورا چیست؟))

انقلاب ایران برخلاف تمامی انقلاب های رایج جهان در ۸ قرن گذشته مثل انقلاب کبیر فرانسه، انقلاب امریکا، انقلاب انگلیس، انقلاب بلشویکی روسیه و به اذعان اندیشمندان غربی ماهیتی کاملا متفاوت با انقلاب های مذکور دارد چه اینکه تمامی انقلاب های مزبوردر پارادایم جهان مدرن و همسو با جهان بینی اومانیستی و برای تحقق اصول مدرنیته محقق گردیدند اما انقلاب ایران برخلاف تلاش های ۴۰۰ ساله تمدن های غربی برای القاء ناتوانی دین درعرصه حیات و حضور اجتماعی با رویکردی مبتنی بر آموزه های دینی، انقلابی را رقم زدکه این انقلاب در چارچوب هیچ یک از ایسم های رایج در جهان غرب قابل تفسیر نبود. فی الواقع این انقلاب بیش از اینکه انقلابی سیاسی و محدود به جابجایی قدرت سیاسی و تغییر نوع حکومت باشد انقلابی است که عرصه نزاع و درگیری با نظم مستقر بر تمدن غرب و جهان غربی را درتمام شئون آن ازجمله سیاسی ،فرهنگی ،اجتماعی، اقتصادی ، به تقابل پارادایمیک ارتقاء و بنیان های نظری تمدن غرب را به چالش کشید. به تعبیر یکی از اندیشمندان غربی این انقلاب پیش ازاینکه ،یک نه به نفی نظام سیاسی حاکم بر جامعه باشد، نه بزرگی بود به ۴۰۰ سال پارادایم حاکم بر تمدن غرب . بی تردید شاخص ترین معیاری که از حیث حدوث و بقا در شکل گیری و تداوم این انقلاب و شکل دهی به هویت آن نقش داشته است اتکاء آن به منظومه مفاهیم عاشورا است . زیرا تا زمانی که عاشورا به دلیل قرابت مبنایی که با این انقلاب و نظام سیاسی و فرهنگی برآمده ازآن دارد درصحنه حضور داشته باشد، راه بر هرگونه استیلا و پذیرش سلطه بر این مردم و جغرافیا مسدود و تیر تئوریزه گنندگاه پذیرش نظم جهان جدید به سرکردگی استکبار آمریکا به سنگ معرفت دلدادگان حسینی اصابت خواهد کردو مگر تا کنون چنین نبوده است؟ در این راستا نگاه و تعمق در مراحل ظهور، تکوین و تثبیت این انقلاب در ایام انقلاب، دفاع مقدس، فتنه ۸۸ مویدی است بر نسبت عاشورا با این انقلاب و فهم علت هجمه به این مولفه درونی قدرت نظام مقدس چمهوری اسلامی ایران.

یارب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید/ دود آهیش در آیینه‏ی ادراک انداز
 
 

 

Friends Online

Powered by EvNix